سه‌شنبه ۲۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

اهموطن مسلمانم، چشم بگشا و ببین که سعید ملک پور و یوسف ندرخانی به دلیل اجرای نص قوانین قرآن در آستانه اعدام هستند...!

هموطن مسلمانم، چشم بگشا و ببین که سعید ملک پور و یوسف ندرخانی به دلیل اجرای نص قوانین قرآن در آستانه اعدام هستند...!



یکی از آنها یوسف نذرخانی است که اتهامش، تغییر دین از اسلام به مسیحیت است. او در زندان رشت نگه داری می شود و دستور اجرای حکم او به دایره اجرای احکام صادر شده است و هر لحظه ممکن است که حلق اویزش کنند. (منبع)

گناهی که او مرتکب شده، صرفا این است که دینش را از اسلام به مسیحیت تغییر داده است و صد البته که این از نظر قران گناهی نابخشودنی است.

ارتداد چیست؟!

ارتداد به معانی بازگشت از اسلام است. گویا در در اوایل قدرت گیری اسلام، برخی از اعراب، ابتدا اسلام می آورده اند و بعد از آشنایی با اسلام و آشنایی با محمد ، به این نتیجه می رسیده اند که دین مسخره ای است نیست و از مسلمان شده انصراف می داده اند و البته این انصراف ، برای مسلمانان بسیار ناراحت کننده بوده است، چرا که بار تبلیغاتی بسیار منفی برای مسلمانان می داشته و مخالفین محمد می گفته اند که می بینید هر کسی مسلمان می شود، بعد از آشنایی با اسلام ، از آن انصراف می دهد ! لذا پیامبر اسلام، برای بازگشت از اسلام، مجازات بسیار سنگین و غیر انسانی کشتن را در نظر گرفته است.

در آیات 88 و 89 قران به صراحت ذکر شده است که:

فَمَا لَكُمْ فِي الْمُنَافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَاللّهُ أَرْكَسَهُم بِمَا كَسَبُواْ أَتُرِيدُونَ أَن تَهْدُواْ مَنْ أَضَلَّ اللّهُ وَمَن يُضْلِلِ اللّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا
وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُواْ فَتَكُونُونَ سَوَاء فَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِيَاء حَتَّىَ يُهَاجِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدتَّمُوهُمْ وَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ وَلِيًّا وَلاَ نَصِيرًا
شما را چه شده است كه در باره منافقان دو دسته شده‏ايد با اينكه خدا آنان را به [سزاى] آنچه انجام داده‏اند سرنگون كرده است آيا مى‏خواهيد كسى را كه خدا در گمراهى‏اش وانهاده است به راه آوريد و حال آنكه هر كه را خدا در گمراهى‏اش وانهد هرگز راهى براى [هدايت] او نخواهى يافت / همان گونه كه خودشان كافر شده‏اند آرزو دارند [كه شما نيز] كافر شويد تا با هم برابر باشيد پس زنهار از ميان ايشان براى خود دوستانى اختيار مكنيد تا آنكه در راه خدا هجرت كنند پس اگر روى برتافتند هر كجا آنان را يافتيد به اسارت بگيريد و بكشيدشان و از ايشان يار و ياورى براى خود مگيريد

و یا می بینیم که پیامبر اسلام، به صراحت دستور داده که هر کسی دینش را عوض کرد، باید کشته شود:

«من بدّل دینه فاقتلوه» ترجمه: شخصی که دینش را تغییر داد باید کشت

منبع: مستدرک وسایل الشیعه جلد 8 صفحه163باب45حدیث/ و بخاری، جلد ۹، فقره‍ی ۱۷۵۹. و همانطوری که می بیند این حدیث متواتر است و هم شیعه و هم سنی آنرا تایید کرده اند؛ چرا که وسایل الشیعه یکی از معتبر ترین منابع شیعه و حدیث بخاری نیز معتبرترین منبع اهل تسنن است.

لذا به صراحت می بینم که سنت پیامبر و قرآن به صراحت دستور به کشتن مسلمانانی می دهد که می خواهند به دین دیگری بپیوندند. سوال اینجاست که چرا دین اسلام، اینچنین وحشیانه اصولا اخلاقی و انسانی را به زیر پا می گذارد و دستور به کشتن یک انسان، صرفا به دلیل انتخاب دین دیگری می دهد؟!

از همه مهمتر چرا در سال 2012، جماعتی نادان می خواهند این قانون احمقانه و بدوی را اجرا کنند؟!

حال با حکم اعدام دومی می پردازیم که هر لحظه ممکن است اجرا شود.

شخصی به نام سعید ملک پور، که ساکن کانادا بوده است، به اتهام اینکه برنامه ای نوشته است و از آن برنامه در ساخت سایت های پورنو استفاده شده، متهم به اعدام شده است. (منبع)

قاضی و ملاها، عمل او را ترویج فساد دانسته اند و بنا به آیه سی و سه سوره مائده دستور به کشتن او داده اند.

در آن ایه می خواینم:

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ ﴿۳۳﴾
سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت‏يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت

سوال اینجاست، چرا باید یک انسان صرفا به دلیل نوشتن یک نرم افزار، کشته شود؟! آیا این حکم و این آیه قرانی، نشانه بارز وحشی گری نیسـت؟!

مگر نه اینکه خود آخوندها و ملایان، منبع و منشا همه گونه فسادی هستند؟! مگر نه اینکه در دین اسلام، بچه بازی به رسمیت شناخته شده است!؟ (منبع) حال چه شده که اسلام حرف از مبارزه با فساد می زند؟

یکشنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

در بنی صدر یک جو احساس شرف و انسانیت وجود ندارد


یکی از معروفترین و دردناک ترین کلماتی که خمینی گفت این بود که در پاسخ به این که چه حسی داری که به میهن باز می گردی گفت هیچ. گفتگوی ابوالحسن بنی صدر با صدای آمریگا را نگاه کردم. این فرد جاه طلب هم هیچ احساسی ندارد. به گونه ای از جنایت خود در مسلط کردن خمینی به ایران صحبت می کند که گویی با یک دوست به پیک نیک رفته.
اگر این فرد یک جو احساس داشت خود را در قتل صدها هزار جوان ایرانی که در حکومتی که در روی کار آوردنش نقش مهمی داشت مقصر می دانست و اکنون دیوانه شده بود.
واقعا گویندگان صدای آمریکا از خود خجالت نمی کشند با چنین فردی گفتگو می کنند.

با شرکت آقایان ابوالحسن بنی صدر، عبدالعلی بازرگان و فرخ نگهدار

مصدق اوشین سیاست پدر انقلاب 57



اپوزیسیون یا قمپزیسیون؟

۰۵ بهمن ۱۳۹۰ نیک آهنگ کوثر

  • اندازه حروف

طی سال‌های اقامت در ولایات غربی و اشتغال به امور خبری و کارتون‌نگاری، با یک مساله همیشگی در پوشش خبرها مواجه بوده‌ام که بسیار عذاب آور است. آن اینکه برخی از نیروهای سیاسی که هم اکنون در خارج از کشور و در فضای آزاد و با ارزش‌های جامعه باز غرب زندگی می‌کنند، تفسیری که خبر و پوشش خبر دارند، تفاوت چندانی با رویکردهایی که در یک جامعه استبداد زده - مثل ایران- داشتند و دارند، ندارند. یعنی فکر می‌کنند که خبر زمانی رخ می‌دهد و باید پوشش داده شود که از مجرای رای ملوکانه و تایید آنها گذشته باشد و درغیراین صورت خبرنگار، باید چشم برآن ببندد چون یا به صلاح این و آن نیست، یا با انتشارش زمین به آسمان می‌رسد و منتشر کننده باید مورد نقد قرار گیرد. اما نمی‌توان هم داعیه ارزش‌های دموکراتیک داشت و شعارداد واز آینده دموکراتیک برای ایران سخن گفت و ساده‌ترین اصول اولیه یک جامعه دموکراتیک را نادیده گرفت. باور کنید نمی‌شود که نمی‌شود. اگر دنیا را از چشمان یک کارتونیست بنگرید، هر رخداد و پدیده‌ای که شامل افراد سرشناسی شود که به قصدی اقدامی سیاسی را انجام می‌دهند علاون بر عنصر خبر، دارای ارزش‌هایی است که بتوان آن را کشید و زوایای مختلف آن را برجسته کرد. یعنی چه «نرم» باشد چه نباشد «سوژه» است. چه برسد که جمعی بخواهند خارج از قواعد این جامعه آزاد هم بازی کنند. اما اگر بازی کنند مساله مهم این است که این افراد تحمل نقد دارند یا ندارند؟ واقعیت این است که وقتی انتشار خبری که همه ارزش‌های خبری در آن وجود دارد می‌تواند به قبای سازندگان خبر بربخورد، خیلی سخت می‌توان انتظار داشت که چنین پوست نازکانی که نام فعال سیاسی برخورد دارند به درد کار سیاسی مهمی مثل براندازی حکومت جمهوری اسلامی - یا سفیران گذاربه جامعه دموکراتیک- بخورند.

واضح‌تر بگویم، وقتی چنین افرادی جرات ندارند در باره کارهای عادی خود مثل تشکیل جلسه در پاریس و لندن و استکهلم و واشینگتن حرف بزنند - کاری که برای فعالان سیاسی یک امر متداول است و فعال سیاسی مگرشرکت درجلسه در خارج از کشور چه می‌کند؟- و فقط خبرنگارانی را دعوت می‌کنند که «همراه» باشند و به جای انعکاس واقعیت، محرم راز بمانند، به نظر من یک جای کار ایراد دارد.

اما این همه ماجرا نیست. در همین جامعه آزاد، وقتی دوستی نامه‌ای تهدیدآمیز می‌فرستد و می‌گوید به خبرنویس که اگر نام مرا از فهرست حذف نکنی، چنین می‌شود و چنان، یاد روابط احزاب وابسته به ابرقدرت‌ها در قبل از انقلاب می‌افتم؛ حس می‌کنم که یا گروهی که دارد جمع می‌شود نمی‌داند به دنبال چیست، ویا با لوازم آنچه که مثلا براندازی جمهوری اسلامی است و ارزش هایی که باید ارزش های کنونی شوند آشنا نیستند. من، حتما(به توان ۲) با جمهوری اسلامی به عنوان یک نظام سیاسی که امکانات کشور را به هدر می‌دهد و از تبعیض پر است و آزادی‌های مشروع را نادیده می‌گیرد و حقوق مردم را ضایع می‌کند و هزار ویک دلیل دیگر مشکل دارم، و بدتر از آن، با کسانی که از دل آن برآمده‌اند و می‌خواهند نظامی را سرجای این یکی بیاورند که نه شفاف است و نه پاسخگو به مردم و نه نوید دهنده ارزش‌های متعالی که شایسته تک تک هموطنان‌مان است.

باعث خوشحالی است اگر اپوزیسیون متشکل از همه نیروها باشد و کسی از قلم نیافتد. چرا سلطنت‌طلبان در میان جمع نباشند؟ همین سوال را چند ماه پیش از آقایان سازگارا و واحدی کرده بودم و البته پاسخ‌های‌شان به نظر من راضی کننده نبود. اما وقتی شنیدم که تا حدی این مشکل رفع شده و گفت و گوهایی با نیروهای نزدیک به رضا پهلوی در پاریس انجام شده، حس کردم که اپوزیسیون به بلوغ نزدیک‌تر می‌شود. (صرف نظر از اینکه به عنوان یک خبرنگار یا کارتونیست چه اعتباری برای هر یک از این نیروها قائل هستم- این را فقط به عنوان احترامی که قوائد یک روند دموکراتیک وجود دارد گفتم نه اینکه حالا این شخص یا آن شخص چه فکری می‌کند.)

اما اگر نیروهایی که می‌خواهند به نحوی آینده ایران را رقم بزنند، خیال کنند که باید همان روش سال ۵۷ نوفل‌لو‌شاتو را تکرار کنند و مانع انعکاس خبر شوند و درست مدافع ارزش‌هایی باشند که از یک انقلاب مدافع آزادی به یک دیکتاتوری تمام عیار تبدیل شد، از دید من خبرنگار، قاعدتا دارند نسخه جدیدی از انقلاب اسلامی را بازسازی می‌کنند، و صحبت از آن حق مردم است (و مگر نه شعار اصلاح‌طلبان حکومتی شعارزیبای دانستن حق مردم است بود؟ آیا این شعار منسوخ شده است؟ یا شده است دانستن حق مردم است هروقت مابخواهیم واجازه بدهیم؟ بله؟).

تعارف را کنار بگذاریم. اگر قرار است کنفرانس یا کارگاهی با حضور خبرنگاران برگزار شود و این خبرنگاران از حرف زدن منع شده باشند یا بشوند، سوال‌های زیادی ایجاد خواهد شد؛ مگر جلسه لندن سوال ایجاد نکرد؟ آیا کسی به ریشه‌های این سوالات و مشکلات منطقی و اصولی که از این نوع نگاه به این موضوع‌ها وجود دارد سخنی گفت و در پی رفع آن بر آمد به جای متهم کردن بقیه؟

خب اگر گفته شود که در جلسه پاریس، میان نیروهای سیاسی کرد بحثی درگرفته و بعد به خاطر بلوغ فکری به نتیجه‌ای مشترک رسیده‌اند اتفاق بدی افتاده؟

وقتی مثلا می‌فهمی که قرار است در واشینگتن جلسه‌ای برگزار شود و یکی منکر می‌شود و دیگری تایید می‌کند و بعد متوجه می‌شود که نباید تایید می‌کرده و قسم و آیه می‌آورد که در «ژنو» برایم ماجرا را خواهد گفت و بعد خودش نمی‌آید و نمی‌گوید، خب آدم حس می‌کند یک جای کار می‌لنگد. پای صداقت می‌لنگد، پای پایبندی به اصول و ارزش‌های اولیه دموکراتیک می‌لنگد. پای احترام به حق دانستن مردم می‌لنگد و هزار و یک چیز دیگر.

به نظر من، نیروهای اپوزسیون می‌توانند تجربه‌های تلخ پیشین را کنار بگذارند، و با تحمل بیشتر و اجازه دادن به رسانه‌ها به بازبینی روش‌ها و برنامه‌های‌شان، از تکرار اشتباه بزرگ بهمن ۵۷ خودداری کنند. می‌گویم اشتباه، چون به دنبال استقلال و ازادی بودند، اما چیزی که به دست آمد، نه آزادی آورد و نه واقعا استقلال. مگر بسیاری از ما چه چیزی برای کشورمان می‌خواهیم؟ جز آزادی و سعادت؟ یک طرف ماجرا که به دنبال تکرار رویاهای «امام راحل» بود و دوران طلایی آیت‌الله خمینی که بیشترین جنایت‌ها در آن رخ داد را «مدل» خود قرار داد، یک طرف الان به دنبال مخفی‌کاری است و این سو و آن سو خود را دارای برنامه معرفی می‌کند. اینکه دوست دارند محور باشند و بقیه دورشان بچرخند و به گردش آزاد اطلاع رسانی و دیگر ارزش هایی که عملا به فراگیرکردن و انسانی کردن این روند کمک می‌کند اعتقاد ندارند یا آنها را به کناری می‌زنند، مرا شدیدا نگران می‌کند.

اگر قرار است مدل جدید اپوزیسیون یک «فراموش‌خانه» داشته باد که همه اطلاعات و اخبار در آن بسته بماند، باز هم نگران‌کننده است. اگر قرار است بعد هم مثلا برای کسی کار خبری‌اش را کرده و ماجرا را مثل دیگر اخبار عادی منتشر کرده مثل ماجرای «طائب»* پاپوش درست کنند، که واقعا باید سوال کرد که چرا برای تکرار روش‌های جمهوری اسلامی به غرب پناهنده شده‌اند؟ چنین ماجرایی نشان می‌دهد که چرا مخالفان در لرزاندن تن رهبران جمهوری اسلامی ناموفقند چرا که به زبان و الگوهایی تمسک می‌جویند که در ان رهبران جمهوری اسلامی استادند. در حالی که اگر از روش‌های دموکراتیک و والای انسانی که مردم کشورما لایق آنند پیروی می‌کردند عملا رهبران جمهوری اسلامی خلع سلاح شده بودند. غیر از این است؟

از نگاه من، اپوزیسیون ایرانی باید متحد باشد، متشکل باشد و قدرت‌های جهانی رویش حساب باز کنند، اما اینکه گروهی را دور خودمان جمع کنیم و از آنها تنها نظر مثبت بطلبیم، ایراد دارد. باید روی مشترکات خانه ساخت. اما نگاه دموکراتیک را فراموش نکرد و پاسخگو ماند.

به نظر من، باید تعدادی خبرنگار مستقل را به کارگاه آموزشی/جلسه استکهلم دعوت کرد تا به مردم نشان دهند که چه اتفاقی دارد می‌افتد. خبرنگاران، راویان واقعیت‌گو باشند نه همراهانی که هزینه هتل و غذای‌شان پرداخت شود و مهمان باشند. اگر قرار است در جلسه‌ای مسائلی طرح شود که بنا به هر دلیلی باید مخفی بماند، از جمله امنیت افراد، از روزنامه‌نگاران بخواهند که در جلسه نیایند، اما منتظر نباشند که خبرنگاران هم به دنبال دریافت واقعیت نباشند.

اینکه می‌شنوم در این جلسات، خبرنگاران متعددی بوده‌اند اما خبری بیرون نیامده، این سوال به ذهنم می‌رسد که جایگاه این دوستان را بازتعریف کنیم. یا روزنامه‌نگارند، یا نیستند. لابی‌ایست هستند یا مشاور سیاسی یا بازیگر؟ به عنوان منتقد دعوت شده‌اند که مباحث را بررسی و عیب‌یابی کنند یا ...؟

می‌توانید روزنامه‌نگار باشید، فعال حقوق بشر باشید، مشاور سیاسی باشید، اما در رسانه خودتان نه پنهان‌کاری کنید و نه به نفع ماجرا مطالبی را مسکوت بگذارید و یا به طور مخفی متناسب با منافع دعوت کننده یا محوریت ماجرا بازی کنید. اپوزیسیون مافیایی به جایی نرسیده و نخواهد رسید.


قمپزیسیون

مرا ببخشید، اما به مخالفانی که پز می‌دهند که چنین می‌کنیم و چنان اما هنوز نتوانسته‌اند برنامه‌ای داشته باشند، می‌گویم «قمپزیسیون».

اگر بتوانیم برای رسیدن مردم ایران به دموکراسی و آزادی و سعادت، از خودمان و منافع‌مان بگذریم از بازی‌های گروهی قدیمی پرهیز کنیم، شاید بتوان امیدوار بود که مبارزه با رژیم تهران می‌توان به نتیجه‌ای برسد. حتما باید نیروهای طرفدار مشروطیت در کنار اصلاح‌طلبان و حتی کسانی که نگاهی نزدیک به مجاهدین خلق دارند اما نفی کننده خشونت هستند و گروه‌های دیگر که زبان جمعیت‌های مختلف ایران هستند کنار هم جمع شوند، اما با ساز و کاری شفاف. نه اینکه تا خبر برگزاری یک جلسه به دنبال جلسه پاریس و دیگر جلسات (مثلا در آوریل) در آمریکا و اسامی دعوت شدگان آمد بیرون، ایمیل و تلفن پشت سر هم بیاید که نه تکذیب می‌کنند و نه تایید و فقط می‌خواهند کور باشی و ناشنوا و ناگویا!

قمپز آزادی‌خواهی در کردن به این جور بازی‌ها نمی‌خواند.

تا نمایندگان مستقل رسانه‌ها را به عنوان ناظر نداشته باشید، که سوال‌پیچ‌تان کنند، و از شما پاسخ بطلبند، نمی‌توان باور کرد که از ۳۳ سال دیکتاتوری و اختناق و ساکت کردن منتقد چیزی یاد گرفته‌اید. اگر روش‌تان را تغییر دادید، و توانستید هم به سمت اتحاد پیش بروید و هم پاسخگو بمانید و شجاع در برابر نقد و خبر، می‌توان به شما امیدوار بود.

اپوزیسیونی که از یک خبر ساده بترسد، کارش زار است...

----

*یادآوری می‌کنم که چند ماه پیش، بعد از آنکه خبر جلسه فرزند هاشمی رفسنجانی با دکتر هوشنگ امیر احمدی در خودنویس منتشر شد، وابستگان پاریسی در جلسه‌ای در یک‌شنبه بعد از آن، برنامه جنگ روانی خود را ریختند و از طریق فیسبوک ۲۵ بهمن و بعد رسانه‌های نزدیک به خود اجرا کردند. جنگ روانی شاخ و دم ندارد، و اجرا کننده‌های با تجربه آن نیز آدم‌هایی هستند مثل من و شما، اما احتمالا در جهت نامناسبی از نظر سیاسی و زمانی قرار گرفته‌اند.

سه‌شنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۲

متن: مصدق اوشین سیاست پدر انقلاب 57

خدمتگزار بودن پادشان پهلوی بر اکثر ایرانیان مانند روز روشن و آشکار است. تنها عده ای معدود به خدمتگزار بودن این پدرو پسر اعتراف نمی کنند. اما در مقابل خاندان پهلوی یک نام و یک روز قرار دارد که ابزار دست مخالفان این خاندان هستند. محمد مصدق و 28 مرداد. فردی که با اتحاد با توده ای های روس نشان با هر دوی این پدر و پسر ایران ساز در ستیز بود. مخالفان خاندان پهلوی به گونه ای سخن می گویند که گویی این خاندان یک کشور صد در دموکرات را تحویل گرفته و به یک کشور استبدادی تبدیل کرده اند. آنان هیچ گاه از بی لیاقتی و دیکتاتوری شاهان قاجار و بی کفایتی آنان که گاه از اجداد آنان نیز هستند سخنی به میان نمی آورند. نام محمد مصدق و روز 28 مرداد به طور غیر قابل باوری از زبان گروه زیادی عنوان می شود. از بهرام مشیری مخالف اسلام گرفته تا گروه مجاهدین خلق اسلام گرای. تجربه حدود چهار دهه زندگی به تهیه کننده این ویدیو آموخته که تعداد بیان کنندگان یک نظر نمی تواند میزانی برای راستی یا ناراستی آن نظر باشد. نمونه بسیار روشن آن تعریف و تمجیدهای بسیار زیادی بود که افراد زیادی در سالهای اول انقلاب از خمینی می کردند و در نهایت بر همگان روشن روشن شد واقعیت 180 درجه با آنچه می گفتند اختلاف داشت. با توجه به تاثیر این پدر و پسر در پیشرفت کشور غیر منطقی نخواهد بود اگر نتیجه بگیریم کسانی که با آنها در ستیز بودند چندان قابل ستایش و اعتماد نیستند. خرد به ما دستور می دهد که باید به چشمانمان بیشتر از گوشمان تکیه و اعتماد کنیم. ولی متاسفانه بخش زیادی از ما ایرانیان اینگونه ترتبیت شده ایم که به گوشمان بیشتر از چشم مان اهمیت می دهیم. با چشمان خود تمام پلیدی ها و کثافات جنگ و کشته شدن بیش از دویست هزار تن از بهترین جوانان ایران را می دیدم ولی چون به گوشمان بیش از چشم مان اعتماد داشتیم و داریم شیادان حراف زبان باز آنرا به عنوان دفاع مقدس و نعمت به ما و فرهنگ قالب کردند و باز هم می کنند. در مورد مصدق و پهلوی نیز باید به جای گوش سعی کنیم با چشم قضاوت کنیم. به خصوص زمانی که چشم ما خدمتگزار بودن خاندان پهلوی را به ما اثبات می کند. اینجاست که بر خلاف تمام تعریف و تمجیدهایی که از محمد مصدق می شود باید با دیده شک و تردید به این انسان نگریست. به خصوص زمانیکه برنامه سازان راستگوو میهن پرست رسانه دوست و برادر بی بی سی که خدمتگزار بودن خود به ملت ایران به خوبی به اثبات رسانده فیلمی را در تعریف و تمجد از مصدق می سازند. همان رسانه ای که 22 سال اعلام کرد خامنه ای فقط رهبر مذهبی ایران است و تازه دریافته که خامنه ای از همان ابتدای رهبری خود نهادی قدرتمند بنیان نهاد که سکان اصلی سیاست و اقتصاد کشور را به دست دارد. در همین ویدیو گوشه هایی از این فیلم را مرور خواهیم کرد تا دلیلی باشد بر دوست و برادر خواندن این رسانه و راستگو و میهن پرست خواندن مازیار بهاری تهیه کننده این فیلم. طرفداران محمد مصدق مرتب تکرار می کنند که دولت ملی مصدق توسط گروهی از چماقداران زنده یاد شعبان جعفری سرنگون شد. خرد به ما دستور می دهد که بپرسیم چگونه یک دولت ملی است و از پشتیبانی میلیونها ایرانی برخوردار است که توسط چند چماقدار سرنگون می شود؟ برای شناخت محمد مصدق، ما بچه های انقلاب ترجیح می دهیم آنچه را با چشمان خودمان دیده ایم را دوباره مرور کنیم. این کار یعنی به میوه ها و ثمر او در روزگار خودمان نگاهی بیندازیم. نزدیکان محمد مصدق و شاگردان مکتب او از جمله ابراهیم یزدی، مهدی بازرگان و کریم سنجابی از محصولات او هستند. گروهی از بازماندگان خاندان قاجار که به خود نام ملی مذهبی داده اند ولی در اصل باید آنانرا قجری مذهبی نامید. به قول بهرام مشیری اینان سفیه ان سیاسی بودند که درسال 1357 خمینی را که در سال 42 مخالفت خود را با حق رای زنان اعلام کرده بود و در کتاب تحریر الوسیله باب نکاح مساله 12 شهوترانی با دختر شیرخوار را صحیح می داند به عنوان رهبری آزادی بخش و مقدس به مردم نا آگاه آن زمان ایران قالب کردند. اینان با اینکه اعدامهای فله ای اول انقلاب را با چشمان خود می دیدند تا چندسال به تعریف و تمجید از او پرداخته و از او برای ملتی که عادت کرده بود به گوش خود بیش از چشمش اعتماد کند بتی مقدس و غیر قابل شکست ساختند. به راستی چگونه یک فرد می تواند میهن پرست و ملی باشد چنین شاگردان و همکاران خائن و جنایتکاری را به جامعه تحویل دهد. خصوصیت اصلی این گروه پهلوی ستیزی و جنگ با این خاندان به هرقیمت ممکن حتی نابودی ایران است. نگاهی بیندازید به بازرگان این پیر خودفروش سیاسی آلزایمری چگونه با پستی هر چه تمامتر به طمع به دندان گرفتن تکه استخوانی از قدرت وخالی کردن عقده های روانی خود از خاندان پهلوی پشت دستان خمینی را لیس می زند. به این ویدیو دقت کنید که این پیره عفیفه سیاسی یار نزدیک محمد مصدق چگونه نام الله را که مقدس ترین نام در بین ایرانیان آن زمان بود برای چاپلوسی از خمینی استفاده می کند و به او تقدس می بخشد. حال نگاهی می اندازیم به خود محمد مصدق که با نام دکتر محمد مصدق از او یاد می شود. آیا شما که اکنون در حال تماشای این برنامه هستید می دانید موضوع پایان نامه دکتر محمد مصدق چه بوده؟ موضوع پایان نامه دکتری او احکام ارث در قوانین اسلامی بوده و او در پایان نامه خود از این احکام دفاع کرده. موضوع و کاری که بیشتر به حوزه مربوط می شود تا دانشگاه. اینجاست که این جرقه در ذهن ما ایجاد می شود که محمد مصدق یک مسلمان باورمند به اسلام بوده. کسی که مسلمان است و به اسلام باور دارد شرع بر او حکم می کند که قوانین اسلام را در جامعه پیاده کند. در اثبات این سخن بر اساس نوشته های گروه قجری مذهبی مطالبی در ادامه برنامه آورده می شود. سند دیگری که در این زمینه می توان آورد سخنان مهدی بازرگان یار و همراه و تربیت شده مکتب محمد مصدق است که در سال 57 بازیچه خمینی شد و دولت غیرقانونی موقت را تشکیل داد و بارها اعلام کرد که می خواهد قوانین اسلام را در جامعه پیاده کند و جامعه را بر اساس قرآن اداره کند. در ضمن در باره چگونگی طی مدارج تحصیلی توسط محمد مصدق تحقیقی مفصل توسط محمد مجزا صورت گرفته و تردید جدی در این باره وجود دارد که در وبلاگ ایشان در آگوست 2011 نوشته شده است. اکنون نگاهی می اندازیم به 28 مرداد و چگونگی آن اتفاق. مصدق در یک آبان 1331 مجلس سنا را تعطیل کرده و نمایندگان آنرا که نیمی از آنان منتخب مردم بودند از سنا اخراج کرد. چگونه یک فرد دموکرات به خود اجازه می دهد یک یک مجلس را تعطیل کند؟ مجلس شورای ملی نیز در مقابل قانون گریزی ها و زیاده خواهی های مصدق ایستاد. مصدق در 19 تیرماه 1332 اعلام کرد چون مجلس به دولت توهین کرده دولت ناچار است که در باره انحلال مجلس که نمایندگان مردم ایران در آن حضور داشتند به رفراندوم متوسل شود. آری اینجاست که یکی از بخش های بارز شخصیت آن پیرمردی که ما عادت کرده ایم او را با عکسی که بسیار مظلوم و تنهاست ببینیم ظاهر می شود. او خودخواه است یعنی کسی حق ندارد به او توهین کند اگر البته توهینی شده باشد و قلدر است که می خواهد مجلس نمایندگان مردم را تعطیل کند. محمد علی میرزا مجلس را به توپ بست و او برای اینکه قاجار بودن خود را ثابت کند تصمیم به تعطیلی مجلس گرفت. او فردی شدیدا عصبی، لجباز و متعصب بود. او در 5 مرداد 1332 اعلام کرد که برای انحلال مجلس شورای ملی به رفراندوم متوسل خواهد. در 8 مرداد جمعی از نمایندگان مجلس رفراندوم او را غیر قانونی اعلام کرده و علیه این فرد خودخواه قلدر قانون ستیز اعلام جرم کردند. این رفراندوم بدون تصویب قانونی مجلس یا کمیسیون‌هایی از مجلس صورت گرفت که بی شک غیرقانونی است. مخالفان دولت به دلیل غیر قانونی بودن این رفراندم رای ندادند و نتیجه این رفراندوم غیر قانونی رای مثبت به تعطیلی مجلس بود. آنچه بیان شد تاریخ است افسانه و داستان سرایی نیست اگر شک دارید خودتان زحمت بکشید و تاریخ را مطالعه کنید. نوحه خوانان و سینه زنانی که زیر علم این فرد سینه میزنند و می گویند که او ملی بود و می توانست ایران را به دموکراسی برساند یا تاریخ را نمی دانند یا خود را به نادانی می زنند. یا اینکه از اساس نمی دانند یک فرد قلدر قانون گریز خودخواه که مجلس را به دلیل توهین به خود تعطیل می کند از اساس یک دیکتاتور به تمام معناست. در اینجا بد نیست واژه پوپولیسم را که یکی از منفی ترین صفات یک سیاستمدار است تعریف نماییم:. پوپولیسم به جریانی گفته می‌شود که که مدعی است بدون هیچ واسطه حزبی یا نهادی نماینده مستقیم مردم است و لذا خود را ملزم به پاسخگویی به هیچ نهاد سیاسی نمی‌داند و هر گاه نهادهای سیاسی که اساس دموکراسی هستند از او پاسخ بخواهند به عموم متوسل شده و با آوردن آنان به خیابان در مقابل نهادهای قانونی می ایستد . سیاست‌ورزی آقای مصدق دقیقا از این سنخ بود و او بی شک یک عوام گرای پوپولیسم بود. مصدق بر اساس رفراندوم غیر قانونی یاد شده در 22 مرداد 1332 مجلس شورای ملی را نیز تعطیل کرد. او در در طی 9 ماه دو مجلس را که سمبل قدرت مردم در تصمیم گیری در کشور بودند تعطیل کرد. همچنین او اشتهای زیادی داشت و دیوانه وار تلاش می کرد تا فرماندهی ارتش را نیز از آن خود کند که خوشبختانه موفق نشده بود. هدف او این بود که قدرت مطلقه در کشور باشد و این یعنی کودتا. این عمل ثابت می کند کسی که شعار دموکراسی خواهی می داد خودش از اساس دیکتاتور بود. در 25 مرداد 1332 یعنی سه روز بعد کار غیر قانونی مصدق در تعطیلی مجلس شورای ملی پادشاه فقید ایران حکم عزل مصدق را صادر کرد. ولی مصدق نه تنها به حکم که بر اساس قانون باید به آن تمکین می کرد نپذیرفت بلکه فرستاده شاه را هم دستگیر کرد. اولین نکته که همه باید بدانند این است که قانون جاری کشور در آن زمان به شاه کشور این حق را داده بود که بتواند نخست وزیر را برکنار کند. به عنوان مثال امروز قانون به احمدی نژاد این حق را می دهد که وزیر خود را از کار برکنار کند. اگر احمدی نژاد وزیر را برکنار کرد کاری غیر قانونی انجام نداده. اگر وزیر حکم عزل خود را نپذیرد کارش غیر قانونی است. پس با این مثال ساده می توانیم بفهمیم عزل نخست وزیر یعنی محمد مصدق توسط شاه غیر قانونی نبوده. البته اگر کینه ها، عقده های روانی، پیری، آلزایمر و لجبازی اجازه بدهد برخی دشمنان پهلوی و مصدق اللهی ها واقعیات را بپذیرند. مصدق در این زمان از بخشی از نظامیان توده ای که توانسته بود زیر نفوذ خود در آورد استفاده کرده و بر علیه شاه ایران کودتا می کند و این نیرو را در برابر ارتش ایران قرار می دهد. این کار غیر قانونی این شغال یاغی به ظاهر موش مرده در صورت ادامه می توانست به جنگی داخلی و خانمان سوز تبدیل شود. شاه از ایران خارج می شود. بر اساس قانون جاری آن روز کشور فرمانده کل قوا پادشاه بود و کودتا چی و یاغی کسی است که در مقابل قانون جاری و ارتش کشور می ایستد. این بخش را ببینید که موسی مهران می گوید ما تانک داریم آنها هم تانک دارند. حال بهرام مشیری با ادعای سابقه نظامی آنقدر درک ندارد که بفهمد معنی این جمله چست بر او نمی توان خرده ای گرفت دانش او بیش از این نیست. در این زمان به دلیل بی کفایتی مصدق در اداره کشور، مردم ایران با مشکلات زیادی روبرو بودند. به همین دلیل مصدق پشتوانه ملی مردمی خود را از دست داده بود و چنان در بین مردم ایران بی پایگاه بود که به قول طرفدارانش حکومت توده ای نشان سه روزه غیرقانونی اش توسط چند چماقدارمیهن پرست زنده یاد شعبان جعفری ساقط شد و این یاغی خودخواه قانون گریز قدرت پرست کودتا گر خود را تسلیم کرد. برای روشن شده ذهن مصدق الهی ها به خصوص پیرانی چون بهرام مشیری که قوه یادگیری آنان تحلیل رفته مثالی دیگری می اوریم. اگر امروز محمود احمدی نژاد همین مجلس شورای اسلامی بر اساس رفراندومی بدون تصویب نشده در مجلس تعطیل کند آیا کار درستی کرده؟ اگر مجلس امروز که بر اساس قانون توانایی کنار گذاشتن احمدی نژاد را دارد او را از قدرت کنار بزند آیا نام این کودتاست؟ مصدق به جای پذیرفتن قوانین کشور و برکناری احتمالی از طریق استیضاح مجلس، ترجیح داد با اقدامی‌خلاف قانون مجلس را منحل کند. و در اقدام خلاف قانون دیگری دست خط عزل را نپذیرفت و کار را به جایی رساند که با حرکت نظامی‌ برکنار شد. آری ما بچه های انقلاب مصدق را اوشین سیاست می دانیم. در سالهای 65 یا 66 سریالی پخش می شد با نام اوشین. همه اوشین را دوست داشتند تا جائکه یک روز در روز زن رادیو با زنی مصاحبه کرد و پرسید الگوی یک زن مسلمان کیست و آن زن جواب داد اوشین. امامراحل خمینی مهربان همان آیت الله مهدی بازرگان حکم اعدام آن زن را و تهیه کنندگان برنامه در صورت غیر زنده بودن آن صادر کرد. ما نمی دانستیم چرا تا اینکه بعدها متوجه شدیم اوشین یک زن تن فروش بوده جایی که او در آن کار می کرده جایی بوده برای تن فروشی زنان نه آرایشگاه. آری در جامعه ریاکار ما که تن فروش بودن زن بدترین صفت است و این زنان هیچ گاه جایگاهی در خور توانائیشان در کاهش فشار های روحی و جسمی جامعه نیافته اند و همشیه از طرف خریدارانشان چه مذهبی و چه غیر مذهبی نکوهش شده اند و مورد دشمنی قرار گرفته اند یک زن تن فروش را به عنوان الگو به جامعه قالب کرده بوند. در مورد مصدق نیز همین است یک فرد دیکتاتور لجباز قدرت پرست عوام فریب دین ابزار را به عنوان فردی دموکرات و سکولار به جامعه قالب کرده اند و می کنند. یکی از جملاتی که مرتب توسط مصدق اللهی ها تکرار می شود این است که شاه باید سلطنت کند نه حکومت. مصدق هیچ گاه این سخنان را در زمان بستگان قاجار و دیکتاتور خود عنوان نکرد. این شعار او فقط برای مخالفتش از انتقال سلطنت از قاجار به خاندان خدمتگزار پهلوی بود. مصدق توده‌ها را بسیج می‌کرد تا پشت آنها سنگر بگیرد و اصولا هیچ اعتقادی به قانون نداشت و با وجودی که خود را حقوقدان می خواند٬ کمتر براساس چارچوب‌های حقوقی گام برمی‌داشت. او با فشار توده‌ها همه چارچوب‌های قانونی را به هم ریخت. بقیه هم نمی‌توانستند حرفی بزنند چون مردم در خیابان بودند. وقتی مجلس با مصدق به مخالفت برخاست٬ او به میان مردم رفت و گفت: مجلس این جاست. مجلس یعنی توده‌ها. این‌ها مصداق واقعی سیاست‌های پوپولیستی است. در سالهای گذشته اینگونه به ما القا شده که نفت توسط مصدق ملی شد. در صورتیکه ملی شدن صنعت نفت ابتدا توسط مجلس شورای ملی تصویب شد، مجلس سنا این مصوبه را تایید نموده و با امضای شاه ایران به قانون تبدیل شد. دولت مصدق در اردیبهشت 1330 یعنی چهل روز پس از ملی شدن صنعت نفت به روی کار آمد. زمانیکه نفت ملی شد مصدق یک نماینده مجلس بیش نبود. مصدق فردی بسیار مذهبی و معتقد بوده که احکام اسلام باید در جامعه پیاده شود و آخوندها در مدیریت جامعه نقش نقش موثر داشته باشند. مصدق که به دروغ از او به عنوان نماد ملی گرایی یاد می شود نماد اسلام گرایی یا در اصل آخوند گرایی است. توجه بهرام مشیری راکه در چندین برنامه خود در نکوهش ماه رمضان و روزه سخن گفته وپرسیده که کشور ایران چه مقدار به مرده های عرب بدهکار است که باید کشور ایران به دلیل سالمرگ آنان تعطیل باشد به برخی از اقدامات محمد مصدق جهت پیاده کردن قوانین اسلامی در جامعه جلب می کنیم. مصدق برای اولین بار سوگند خوردن به قرآن را در مجلس ایران باب کرد. مصدق در 14 خرداد 1330 بخشنامه ای را برای رعایت قوانین شرعی در ماه رمضان صادر کرد در سال 1330 روز وفات امام جعفر صادق را تعطیل رسمی اعلام نمود در 23 مرداد 1332 قانون منع پیاله فروشی را لازم الاجرا کرد در انتخابات دوره هفدهم آخوند پر نفوذ آقا شیخ علی تهرانی را به ریاست نظارت بر انتخابات مجلس گماشت و بدین ترتیب زمینه حضور آخوندها را برای اولین بار در مجلس ایران فراهم نمود. در اسفند 1330 در یکی از روزنامه های ایران مقاله ای با عنوان خطر حکومت آخوندبازی و هرج و مرج چاپ شد و در آن مصدق به دلیل قدرت دادن به آخوندها مورد نقد شدید قرار گرفته بوده. عزت الله سحابی می نویسد دوره مصدق اوج حضورآخوندها در قدرت و تصمیم گیری در کشور در دوران پهلوی بود. مقامی که مصدق برای آخوندها قائل بوده ارشاد و دولت و رهبری عموم بوده است. بر اساس آثار منتشر شده توسط گروه قجری مذهبی ها از جمله محمد ترکمان و عزت الله سحابی به طور آشکارا می توان به این نتیجه رسید که مصدق یک آخوند بدون عمامه بوده. جامعه آرمانی مصدق جامعه ای بوده که در آن آخوندها بر اساس قوانین اسلام بر عملکرد مردم و مسئولین نظارت کنند. به طور عملی می توان گفت جامعه آرمانی مصدق همان جامعه ایران بعد از انقلاب 57 بوده. اگر مصدق را پدر انقلاب 57 یا کارنده بذر آن انقلاب بدانیم به بیراهه نرفته ایم. یاران و تربیت شده مکتب مصدق از جمله یزدی، سنجابی و بازرگان رکاب خونین خمینی را بوسیدند و او را به طمع لیسیدت تکه استخوانی از قدرت بر گرده ملت ایران سوار کردند. خود قجری مذهبی ها معتقدند مصدق با تشکیل یک مجلس آخوندی به جنگ نوگرایی و تجدد ایران رفته که هدف اصلی دو شاه خدمتگزار پهلوی بود. او همیشه با نوگرایی این دو پاشاه سر ستیز داشت. مصدق فردی بوده مانند احمدی نژاد حراف و عوام فریب. وقتی هوشنگ امیراحمدی وقتی در برنامه پارازیت اعلام کرد که احمدی نژاد مصدق است اعتراض همراه با شگفتی کامبیز را به همراه داشت. اما با مروری بر عملکرد محمد مصدق می توان به این نتیجه رسید که هوشنگ امیراحمدی مصدق را بهتر از کامبیز می شناسد. مصدق در سال 1305 وقتی وارد مجلس شد عکسی از پیامبر اسلام را به همراه خود برد و گفت این پادشاه اسلام است که دست او بیرق ایران است. این حرکت مصدق که بر اساس نوشته قجری مذهبی ها یعنی محمد ترکمان در مخالفت با پادشاهی رضا شاه عنوان شده که پادشاه این کشور حضرت محمد است انسان را به یاد هاله نور اطراف سر محمود احمدی نژاد دلقک در سازمان ملل می اندازد. او در تیرماه 1332 وقتی مجلس در مقابل زیاده خواهی های او ایستاد با عصبانیت از مجلس خارج شد و در مقابل مجلس روی چهارپایه ایستاد و به مردمی که در حال گذر بودند گفت نمایندگان مردم شما هستید نه آنانکه در مجلس هستند. مصدق در مجلس عنوان کرد که اعتقاد به اسلام باید در جامعه نهادینه شود به گونه ای که سرباز اسلام باید معتقد باشد چه بکشد و چه کشته شود به بهشت می رود. نتیجه این سخنان عوامفریبانه شیادانه را در 8 سال جنگ خانمان سوز کثیف که شیادان به عنوان دفاع مقدس از آن نام می برند با چشمان خود دیدیم. مصدق در سال 1299 به تایید و پشتیبانی دولت انگلستان والی فارس می شود. کتابی توسط یکی از آخوندهای شیراز با عنوان قوانین اللهی نوشته شده بود و نویسنده معتقد بوده قوانین الهی برگرفته از قرآن باید در جامعه پیاده شود و مصدق این کتاب را با هزینه شخصی چاپ می کند. شعارهای زیاد در رابطه با ملی شدن صنعت نفت اجازه نداده که به این ماجرای مهم با دید کارشناسی نگریسته شود. مصدق هم افکار عمومی ‌را تحریک کرده بود که ما به تنهایی می‌توانیم نفت را استخراج و فرآوری کنیم که هیمن این ادعا هم ظرف مدت کوتاهی از هم پاشید. روی دیگر ملی کردن صنایع٬ محروم کردن بخش خصوصی از مالکیت و مدیریت است، بنابراین تفاوتی میان ملی کردن یا دولتی کردن صنایع وجود ندارد. بر بسیاری از کارشناسان اقتصاد کاملا روشن است که آقای مصدق و دوستان ایشان در جریان دولتی‌ کردن صنعت نفت ایران ضربه سنگینی به اقتصاد ما زدند که هنوز آثار این ضربه در اقتصاد ما مشهود است. آقای مصدق با شعارهای عوام‌پسندانه جامعه ایران را به بیراهه برد و با اشتباهی که در دولتی کردن نفت ایران مرتکب شد٬ اقتصاد ایران را به مسیر نادرستی کشاند. مصدق آن قدر جو را سنگین کرده بود که حرف حسابی کارشناسان هم شنیده نشد و آنها که به این روند انتقاد کردند٬ با مانع بزرگی به نام افکار عمومی ‌برخورد کردند که هر صدای کارشناسی را خرد و بیآبرو می‌کرد. جبهه ملی آن قدر در تبلیغات٬ افراط کرده بود که مردم اگر می‌دیدند کسی در نقد نهضت ملی شدن صنعت نفت سخن می‌گوید٬علیه او موضع می‌گرفتند. بهترین نمونه٬ سپهبد رزم آرا است که به عنوان منتقد نهضت ملی شدن صنعت نفت٬ به مخالفت با مصدق برخاست و خواستار در پیش گرفتن روش‌های عاقلانه شد. درمدت کوتاهی٬ سپهبد رزم آرا به منفورترین چهره مبدل شد و زمانی که ترور شد٬ در اوج نفرت عمومی قرار داشت درحالی که حرف درست را رزم آرا می‌زد. بازرگانان و تجار می‌دانستند که مصدق تصوری واقعی از پیچیدگی‌های مالی، فنی و بازرگانی صنعت نفت ندارد. اندیشه بازرگانان درست بود و آنها با توجه به این که می‌دانستند مصدق درک درستی از پیچیدگی‌های نفت ندارد ٬معتقد بودند بدون کمک خارجی٬ دست‌یابی به نفت و درآمدهای نفتی امکان‌پذیر نیست و اصولا چه سودی حاصل کشور می‌شود که ما قراردادهای فعلی را نقض کنیم و بعد مجبور شویم با اتکا به کمک خارجی‌ها دوباره نفت استخراج کنیم. هرچه بیشتر در مورد قضایای ملی شدن صنعت نفت و شخص مصدق مطالعه می‌کنم٬ بیشتر به این نتیجه می‌رسم که مصدق هیچ درک درستی از سیاست مدرن نداشت و اصولا هیچ اعتقادی به دموکراسی هم نداشت. او یک سیاستمدار سنتی به معنای بد کلمه‌اش بود. یعنی هم سنتی بود و هم پوپولیست وعوام گرا. مصدق در غرب درس خواند اما هرگز با ذهنی مدرن به کشور بازنگشت، . برداشت آقای مصدق از دموکراسی به پوپولیسم و عوامفریبی ختم شد و آقای مصدق یا نمی‌دانست یا نمی‌خواست بداند که دموکراسی٬ نیاز به ایجاد نهادها و بسترهای حقوقی دارد.این نهادها هستند که باعث ماندن و بقای دموکراسی می‌شوند و دموکراسی این نیست که عده‌ای را به خیابان دعوت کنیم و بگوییم هرچه این‌ها می‌گویند٬ عین دموکراسی است. مصدق شعار زنده باد مخالف من سر می‌داد اما طرفداران او در جبهه ملی را باید جزو بنیان‌گذاران چماق‌کشی درایران دانست. مطالعه تاریخ به خصوص آن چه از تاریخ شفاهی آن دوران می‌توان برداشت کرد به ما نشان می‌دهد که نخستین چماق‌داران سیاسی ایران٬ طرفداران آقای مصدق بودند. رهبر یکی از احزاب طرفدار جبهه ملی یکی از این افراد بود که عده‌ای چماق‌دار را مدیریت می‌کرد. پوپولیسم مصدقی نقطه عطف قانون‌شکنی و پشت کردن به نهادهای دموکراسی بود. مصدق می‌گوید: «همه گرفتاری‌های ما با آن یونانی آغاز شد». منظورش هم اسکندر مقدونی بود. یعنی مقصر همه گرفتاری‌های ما در تاریخ اسکندر یا خارجیان خبیثی مانند او است. این طرز تفکر مصدق در رابطه با سیاست داخلی ایران بود. انگلیسی‌ها را بیرون کردند اما خودشان که نمی‌توانستند نفت استخراج کنند. باز هم باید خارجی‌ها را می‌آوردند تا نفت استخراج کنند. باید این واقع‌بینی را در خود ایجاد می‌کرد که وقتی انگلیسی‌ها را اخراج کند چه کسانی می‌خواهند نفت را استخراج کنند یا بازار فروش نفت کجا باشد. در مورد جنبه اقتصادی ملی کردن صنعت نفت بزرگترین گرفتاری ما از آن تاریخ تاکنون است. نفت دولتی موجب بزرگ شدن بیش از حد دولت و بسط ید اقتصادی آن بر کل جامعه شده و از رشد بخش خصوصی واقعی و نهادهای مدنی پایه آزادی و حقوق انسانها جلوگیری کرده است. ما می‌توانستیم بگذاریم شرکت نفت ایران و انگلیس را همان طور که بود حفظ شود اما با اصلاح قراردادها و قوانین و مقررات در مجلس منافع بیشتری را نصیب کشورمان کنیم. مجلس می‌توانست در مورد بهره مالکانه قانون جدیدی بگذراند و دولت آنرا اجرا کند. اگر می‌گوییم قرارداد دارسی وجود داشت که سال‌ها دارای اعتبار بود، می‌توانستیم این قرارداد را در مذاکرات تغییر دهیم. انگلیسی‌ها هم حاضر به مذاکره بودند. می‌توانستیم به تدریج آن‌ها را وادار به عقب نشینی بکنیم، نه این که نفت را دولتی کنیم و بعد هزینه‌ها و خسارات سنگینی متحمل بشویم و باز همان‌ها را بیاوریم تا نفت را استخراج کنند. مصدق دید روشنی نداشت. یک شعار سیاسی داده بود و به دنبال عمل به آن بود، این که انگلیسی‌ها را خلع ید کنیم و آن‌ها را از کشور بیرون کنیم. اما این که بعد از آن چه بکنیم و صنعت نفت را چگونه پیش ببریم چیزی بود که مصدق برایش برنامه‌ای نداشت. هیچ ایده‌ای در موردش در جبهه ملی وجود نداشت. چگونگی اداره کردن صنعت نفت، استخراج و فروش آن سوال‌های بی‌پاسخی بودند.

ویدیو: مصدق اوشین سیاست پدر انقلاب 57


دوشنبه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

روشنفکر دینی وجود خارجی ندارد، چیزی که وجود دارد ماله کش دینی است/همانقدری که مجلس رژیم نماینده مردم است، روشفکران دینی هم روشفنکر هستند...!


خلاصه مطلب:
اصولا روشنفکر دینی وجود خارجی ندارد، چه آنکه اصولا این عبارت، جمع نقیضین است و روشنگری و آزادی اندیشی با دینداری جور در نمی آید./روشنفکر معنای مشخصی دارد، روشنفکر کسی است که از تفکر و تعقل نمی ترسد، حتی اگر نظرش با نظر قشر عامی جامعه در تعارض باشد، و اینچنین رفتاری در تناقض است با دینداری./دین اسلام چیزی که است که صدها سال است که خود را تیرگی و تاریکی نگه داشته است و جوهره این دین، بر اساس نیاندیشیدن و نپرسیدن است/روشنفکر دینی به شکلی مضحک در پی توجیه دین است، و صد البته که توجیه با روشنگری و روشنفکری زمین تا آسمان تفاوت دارد، چه آنکه روشنفکری بی هیچ قید و بندی در پی اندیشیدن بی قید و بند صحیح است

مجلس ایران را در نظر بگیرید، این مجلس تنها کاریکاتور مضحک و مزخرفی از مجلس واقعی است، چه آنکه مجلس و پارلمان هر کشوری، یکی از ارگان های دمکراسی است و برای این طراحی شده است تا نمایندگان آن مجلس، مستقیما توسط مردم انتخاب شوند و از منافع مردم دفاع کنند.

اما در ایران، به نحو مسخره ای قبل از انتخاب مردم، ولی فقیه می اید و می گوید من قبلش باید تعیین کنم مردم مجاز هستند به چه کسی رای دهند...! و بدینگونه، جوهره مجلس را که نمایندگی مردم ایران است به نمایندگی ولی فقیه تنزیل می دهند و اصولا دیگر این مجلس انتصابی، نمایندگی مردم ایران را ندارد.

حکایت روشنفکر دینی نیز همین است، اصولا روشنفکر دینی وجود خارجی ندارد، چه آنکه اصولا این عبارت، جمع نقیضین است و روشنگری و آزادی اندیشی با دینداری جور در نمی آید.

روشنفکر معنای مشخصی دارد، روشنفکر کسی است که از تفکر و تعقل نمی ترسد، حتی اگر نظرش با نظر قشر عامی جامعه در تعارض باشد، و اینچنین رفتاری در تناقض است با دینداری.

بی هیچ تعارفی، دینداری به معنای پذیرش چشم بسته یک سری اصول غیر منطقی است و شک کردن درباره این اصول، به معنای کافری بوده و جرمی بزرگ تلقی می شود.

روشنفکری تنها در شرایطی شکل می گیرد که به شکلی بی پروا به روشنگری درباره موضوعی بپردارد،آن موضوع نیر باید که هم نیاز و هم قابلیت روشن شدن داشته باشد، و صد البته که دین اسلام نیاز بسیار به روشنگری دارد و حال سوال اینجاست، آیا کسی که خود معتقد به قوانین بسیار تنگ نظرانه اسلامی است، می تواند درباره این دین آزادنه روشنگری و روشنفکری کند؟

دین اسلام چیزی که است که صدها سال است که خود را تیرگی و تاریکی نگه داشته است و جوهره این دین، بر اساس نیاندیشیدن و نپرسیدن است

روشنفکر دینی به شکلی مضحک در پی توجیه دین است، و صد البته که توجیه با روشنگری و روشنفکری زمین تا آسمان تفاوت دارد، چه آنکه روشنفکری بی هیچ قید و بندی در پی اندیشیدن بی قید و بند صحیح است

آیا می توان شریعتی و سروش را روشنفکر دانست؟

سروش می گوید برداشت شما از اسلام با اصل اسلام متفاوت است، اصل اسلام خوب است و برداشت شما غلط و ناصحیح است، لذا اصل دین اشکالی ندارد، اشکال از برداشت شما است.

یا علی شریعتی می آید و می گوید مزخرفات موجود در اسلام، اضافه شده توسط دینکاران صفوی هستند...!

هر دو نفر به شکلی مضحک سعی در توجیه اشکالات اساسی اسلام را دارند، این رفتار و این توجیه کردن در تناقض آشکارا با تحقیق و روشنگری است، در حقیقت اینگونه اشخاص با سلاح توجیه جلوی هرگونه روشنگری را می گیرند، چگونه می توان چنین اشخاصی را روشنفکر دانست؟

این گونه اشخاص با هر روش غیر اخلاقی تلاش دارند که اجازه هرگونه تفکری، حصوصا تفکر روشنگرانه ازدیگران گرفته می شود، این اشخاص روشنفکر که هیچ، بلکه صد مرحله تاریکفکر تر از افراد عامی اجتماع هستند.

اصولا کسی که دیندار شد، دین را بدون سوال کردن و اندیشه کردن قبول می کند، به دیگر عبارت یک دیندار با سوال کردن و شک کردن و اندیشه کردن کاملا بیگانه است. زمانی که کسی از ادنیشه و تفکر بیگانه باشد، صد البته که فرسنگ ها از روشنفکری فاصله دارد و چنین شخصی نمی تواند لقب روشنفکر به خود بگیرد.

روشنفکر کسی است که عمیق و بی پروا می اندیشد، اما توجیه گر با سطحی نگری در پی گول زدن خود و دیگران است.

نوشته مرتبط و پیشین:

ای آخوندها ،فرماندهان بسیج و سپاه و ارتش غلط می کنید که کشور را به سمت جنگ پیش می برید


برخی از آخوندها، فرماندهان بی مسئولیت و هوچی ارتش و سپاه و بسیج اینگونه می پندارند که جوانان و سایر سرمایه های مادی کشور بخشی از مال و املاک شخصی خودشان هستند که هر کاری که خواستند می توانند با آنان بکنند.
8شت سال جنگ خانمان سوز کثیف را دیدیم، دویست هزار جوان ایرانی را با شعار پوچ و احمقانه اشغال کربلا به کشتن دادید در صورتیکه صدام التماس می کرد بیایید صلح کنیم.
از هم اکنون به شما اخطار می کنیم. خفه خوم بگیرید بگذارید چند سیاستمدار با شعور که شعورشان می رسد جنگ کثیف است و جان انسانها ارزشمند، کشور را از این بحران نجات دهند.
اصلا شما نظامیان غلط می کنید که در سیاست دخالت می کنید. بر اساس قانون اساسی این کار شما غیر قانونی است.وظیفه شما دفاع از مملکت و مردم است نه بر طبل جنگ کوبیدن و به کشتن دادن جوانان مردم.
البته شک نیست که هوچی گری این فرماندهان سپاه حاکی از بی لیاقتی نویسندگان، هنرمندان و سیاسیون این کشور است. اگر در طول بیست سه سال که از جنگ گذشته مرتب جنگ و کشته شدن بیش از دویست هزار جوان ایرانی را زیر سئوال برده بودند اینها امروز جرات نمی کردند دوباره با بی مغزی تمام بر طبل جنگ بکوبند.
ما آنقدر نسبت به کشته شدن دویست هزار جوان هموطن بی مسئولیت بودیم که دهنمکی چماقدار و چند دلقک با ساختن فیلم اخراجی ها به ریش همه ما ایرانیان و خانواده دویست هزار شهید خندیدند و آب هم از آب تکان نخورد.

ای آخوندها ،فرماندهان بسیج و سپاه و ارتش غلط می کنید که کشور را به سمت جنگ پیش می برید


برخی از آخوندها، فرماندهان بی مسئولیت و هوچی ارتش و سپاه و بسیج اینگونه می پندارند که جوانان و سایر سرمایه های مادی کشور بخشی از مال و املاک شخصی خودشان هستند که هر کاری که خواستند می توانند با آنان بکنند.
8شت سال جنگ خانمان سوز کثیف را دیدیم، دویست هزار جوان ایرانی را با شعار پوچ و احمقانه اشغال کربلا به کشتن دادید در صورتیکه صدام التماس می کرد بیایید صلح کنیم.
از هم اکنون به شما اخطار می کنیم. خفه خوم بگیرید بگذارید چند سیاستمدار با شعور که شعورشان می رسد جنگ کثیف است و جان انسانها ارزشمند، کشور را از این بحران نجات دهند.
اصلا شما نظامیان غلط می کنید که در سیاست دخالت می کنید. بر اساس قانون اساسی این کار شما غیر قانونی است.وظیفه شما دفاع از مملکت و مردم است نه بر طبل جنگ کوبیدن و به کشتن دادن جوانان مردم.
البته شک نیست که هوچی گری این فرماندهان سپاه حاکی از بی لیاقتی نویسندگان، هنرمندان و سیاسیون این کشور است. اگر در طول بیست سه سال که از جنگ گذشته مرتب جنگ و کشته شدن بیش از دویست هزار جوان ایرانی را زیر سئوال برده بودند اینها امروز جرات نمی کردند دوباره با بی مغزی تمام بر طبل جنگ بکوبند.
ما آنقدر نسبت به کشته شدن دویست هزار جوان هموطن بی مسئولیت بودیم که دهنمکی چماقدار و چند دلقک با ساختن فیلم اخراجی ها به ریش همه ما ایرانیان و خانواده دویست هزار شهید خندیدند و آب هم از آب تکان نخورد.

یکشنبه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲

عبدالعی بازرگان، روشنفکر اسلامی دروغگوی ماله کش ازدواج محمد و عایشه

سه ویدیو را پشت سر هم می بینیم. در ویدیوی اول زنی به این دلیل که شوهرش توان انجام سکس ندارد از او طلاق می خواهد. قاضی هم می گوید پزشک باید تشخیص دهد و روشن است در صورتیکه اینگونه باشد حق با زن است. در ویدیوی دوم روشنفکر اسلامی عبدالعی بازرگان ازدواج محمد و عایشه را به دلیل ناتوانی محمد در انجام سکس توجیه می کند. حال چگونه بازگان این موضوع را می داند جای سئوال است. آیا ایشان را معاینه کرده بوده؟ همین ناتوانی که زن به این دلیل حق طلاق دارد. در ویدیوی سوم کارشناس ازدواج در عربستان سعودی می گوید محمد با عایشه در شش سالگی ازدواج و در 9 سالگی سکس کرد. این کارشناس هم با فرهنک و هم با ارتباطات و هم با فیزیک و نیروی جنسی مردم عربستان آشناست و سخن او قابل اعتماد تر از عبدالعلی بازرگان است. پس روشنفکر اسلامی یعنی دروغگویی که بدی ها ماله کشی می کند.


جمعه ۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

پارازیت 35

تجاوز کلامی این است که یک خاله قزی به شاه خدمتگذار ایران توهین کند

اسهال طلبان خمینی خدای دیروز که از لیسیدن تکه استخوانی از قدرت محرم شده اند امروز سر به تعزیه خوانی برداشته اند که به خاله قزی ما مسیح علی نژاد تجاوز کلامی شده. آیا کار این خاله قزی که شاه خدمتگذار ایران ایران را دیکتاتور می نامند تجاوز کلامی نیست؟ بیش از سی سال است شما اسهال طلبان خمینی خدای به خاندان پهلوی توهین می کنید این تجاوز کلامی نیست؟
همین خاله قزی که شاه و پدرش را دیکتاتور می خواند اگر راست می گوید با همان لباسی که زنان ایران قبل از رضا شاه بزرگ می پوشیدند در خیابان ظاهر شود.
عده ای از ایران ستیزان پهلوی ستیز کثیف آنقدر شیادند که می گویند به زور روسری را از سر زنان برداشتن همانند این است که به زور روسری سر آن بکنند. این به همین اندازاه شیادانه است که بگوییم به زور از زندان بیرون کردن افراد همانند به زور زندانی کردن آنان است.
هر سری که به پادشاهان خدمتگزار پهلوی توهین کنید با شما برخورد خواهد شد. بزرگ و کوچک و نر و ماده شما برای ما فرقی ندارد. خاله قزی مسیح علی نژاد هنوز به دنبال طبرزدی هاست که دموکراسی را در پیروی از علی سیستانی ها می داند که شهوترانی با دختر شیرخوار را مجاز می شمارند.
نه خاله قزی شما، طبرزدی ها و سایر اسهال طلبان نماینده ما نیستید.

شاهزاده برگرد، کاری از بچه های شیراز

جنایات جنده ای به نام ابوالحسن بنی صدر

خمینی با چک بی محلِ بنی صدر به ایران آمد

در فروردین 1312 در روستای باغچه همدان متولد شد. فرزند آیت الله سید نصرالله و نوه صدر العلمای همدانی است. با اینکه بیش از نیم قرن از عمر خود را در بازی های سیاسی گذرانده و فراز و نشیب های زیادی را تجربه نموده است، اما چهره‌اش کماکان جلوه‌ای از مظلومیت و ساده‌گی روستایی را تداعی می‌کند که در نگاه نخست در پس آن نمی‌توان صاحب آنرا به عنوان نخستین رییس جمهور ایران و یکی از سیاسیون نیم قرن اخیر ایران حدس زد.

مانند هر انسان دیگری، ابوالحسن بنی صدر نیز در طول نزدیک به هشتاد سال زندگی خود مرتکب خطاها و اشتباهاتی شده است اما از اقبال نه چندان خوب ایشان و یا از بد شانسی ما، اشتباهات آقای بنی صدر به نوعی تاثیرات منفی قابل توجه ای در سرنوشت و تاریخ معاصر ما داشته است، تا آنجا که می توان وی را در رده‌ی تاثیر گذارترین افراد در دوران اخیر برشمرد. به تعدادی از اشتباهات آقای بنی صدر اشاره می‌کنم و متاسفانه می‌دانم که این لیست همچنان ادامه خواهد داشت و هر روز پربار می‌شود چرا که ایشان همچنان سالم و سر حال در عرصه‌ی سیاست می‌تازند و تحت تاثیر عامل کهولت به طور طبیعی بر اشتباهات خود می‌افزایند.

- اولین گامی که جناب ابوالحسن بنی صدر به اشتباه برداشت این بود که به جای آنکه دنبال کارو پیشه‌ی اجدادی‌اش را بگیرد و لباس آخوندی بر تن کند، وارد محیط دانشگاهی شد ولی دل خود را در آن محیط آخوندیسم جای گذاشت و همیشه تحت تاثیر آن ماند.
- دومین اشتباه او رفتن زیر چتر احسان نراقی بود. نراقی کمک کرد بنی صدر برای ادامه تحصیل به اروپا برود. نکته مهم اینجاست که احسان نراقی یکی از موسسان بنیاد فرهنگ ایران بود که مستقیماً زیر نظر فرح پهلوی اداره میشد. شاید این اشتباه را باید به حساب فرح پهلوی و حکومت قبل بدانیم که چگونه مخالفان خود را اینگونه پرو بال می‌داد. اما اشتباه امثال بنی صدر سوءاستفاده از این امکانات و تلاش در جهت تخریب آن ها بود.

- سومین اشتباه جناب بنی صدر این بود که به جای تمرکز بر رشته‌ی تخصصی خود، شروع به ایجاد ارتباط با روحانیت به خصوص خمینی کرد و علیرغم هشدار پدرش (خمینی با پدر بنی صدر دوست بود و گاهی تابستان ها برای دیدن او به روستای‌شان می آمد) و دیگران - که خمینی تشنه ی قدرت است و می بایست از او دوری کرد- آنچنان شیفته ی خمینی شد که ایرادات او را نمی دید.
بنی صدر در نامه ای به همسرش می نویسد:" به این امر که ما خود درباره آقای خمینی سانسور می کردیم باز می گردم. در اینجا تصدیق می کنم راست می گوئی، تو این حرف ها را زدی و هر بار که او قولی را زیر پا می گذاشت می گفتی نگفتم این ادم اهل ریاست و فریب می دهد؟ راست است که در پاسخ تو و دیگرانی که جانب تو را می گرفتند، می کوشیدم تا مجنون وار لکه ها را از قیافه او پاک کنم." (بنی صدر، خیانت به امید، سال 1361، ص.9)

-چهارمین خطای بنی صدر سعی در تحریک خمینی برای ایجاد حکومت اسلامی و خط دادن به او بر اساس علوم روز بود . بنی صدر در کتاب درس تجربه در مورد سفرهای پیش از انقلابش به نجف برای دیدار با خمینی و تشویق او به دخالت در امور سیاسی مطالب جالبی نوشته است. به یکی از این مطالب توجه کنید:
" یک نامه ای قبلا دعائی [حجه الاسلام دعائی، مدیر روزنامه اطلاعات در زمان فعلی] برای من فرستاده بود و در ان نامه نوشته بود که آقا [خمینی] برای مسائل جدید هم راه حل پیدا کرده، مثل بیمه و غیره. من هم جواب نوشتم اگر شما می خواهید خودتان را تطبیق بدهید با سرمایه داری غرب، باید دنبال این اسب سرکش بدوید. شما باید اسلام را به مثابه یک نظام پیشنهاد کنید که در ان برای این جور مسائل راه حل وجود دارد. او بعد به من جواب داد که نامه ام را برد و حاج آقا خواند (آن وقت لقب امام در کار نبود و می گفتند حاج آقا) و خیلی پسند کرد." (صفحه 56 درس تجربه)

- پنجمین اشتباه آقای بنی صدر سعی در پوشاندن چهره ی واقعی خمینی و سانسور عقاید بدوی او بود. بنی صدر در هنگام مصاحبه های خمینی با خبرنگاران خارجی مفاهیم گفته شده توسط او را چنان ترجمه می نمود که توانست از خمینی فردی لیبرال و دمکرات نزد خارجیان ترسیم کند. به عنوان نمونه به مورد زیر توجه کنید:

"ایشان قبل از اینکه بیاید به پاریس، یک هیاتی از خبرنگاران مربوط به کانال سه تلویزیون فرانسه گفتند که می خواهند به نجف هم بروند و بلکه با آقای خمینی هم یک مصاحبه ای بکنند... ما آن سئوالات را گرفتیم و جوابها را هم خودمان در پاریس تهیه کردیم که یکی از سئوالات این است که حکومتی که مورد توجه شماست [مطلوب شماست] چیست؟ ما هم در جواب از قول آقای خمینی نوشتیم که حکومت ملی می خواهیم، به معنای اینکه حکومتی باشد بر پایه آزادی و استقلال." (صفحه58 درس تجربه)

آقای ابوالحسن بنی صدر هم چنان به اشتباهات تاریخ ساز خود ادامه می دهند. ایشان علیرغم آخوندزاده بودن متوجه نبودند که بنای آخوند و ملا با دروغ و تزویر پایه‌ریزی شده و به ساده‌گی یک پسر بچه روستایی فریب خمینی را می ‌خورند. وی به روشنی داستان این فریب خوردن خود را بازگو می کند:
"فکر می کردیم مرجع دروغ نمی گوید و می داند که دین یعنی تعهد و این عهد غیر از عهد آزادی نیست. او عهد نمی شکند به خصوص اینکه سودش در وفای به عهد است. حاصلش ملت آزاد و پیشرو است و این که بگویند او بانی یک ایران جدید است. چه ضرری برای او[آقای خمینی] داشت؟ پس با اطمینان خاطر از اینکه او مرجع است و عهد نمی شکند، هیچ تدارک دیگری را لازم ندیدیم. [..] باورداشتیم که مرجع تقلید خالی از هوا[ی نفس] است و کشش به قدرت ندارد." (درس تجربه، صفحه 67)

- ششمین اشتباه و شاید عجیب ترین و مهم ترین اشتباه آقای بنی صدر آن بود که در راه کمک به معشوق خود(خمینی) حاضر می شود چک بلامحل کشیده و هواپیمایی چارتر کنند تا خمینی از فرانسه به ایران بیاید. ( شکست شاهانه. ماروین زونیس)
ای کاش هرگز بنی صدر این اشتباه را مرتکب نشده بود و خمینی در همان فرانسه می ماند.

- هفتمین اشتباه بنی صدر این بود که بعد از همراهی خمینی و ورود به ایران با اعتماد به نفسی کاذب فکر میکرد که قدرتی بیش از دیگران دارد و خمینی به او محتاج است و با بستن چشم خود بر روی تقلب های انجام گرفته، فکر می کرد 75% مردم به او رای داده اند پس دارای آنچنان محبوبیتی ست که کسی -حتا خود خمینی- را یارای ایستادگی در مقابل وی نیست. اکنون که پس از سالها، اعتراف به دغل کاری و تقلب در انتخابات از همان اولین انتخابات آشکار شده و خمینی نیز به اشاره ای، از دستِ بنی صدر آسوده شد، می توان به میزان اعتبار و واقعی بودنِ آن رای گیری ها و 11 میلیون رای آقای بنی صدر عاقلانه اندیشید.

- هشتمین اشتباه جناب بنی صدر، پناه بردن به مسعود رجوی برای فرار از ایران بود. این موضوع به اشتباهات تاثیر گذار دیگری منجر شد که در ادامه خواهد آمد. یکی از این تاثیرات منفی سوءاستفاده از نام بنی صدر توسط رجوی بود. تشکیل شورای ملی مقاومت به رهبری مسعود رجوی و بنی صدر بعنوان رییس جمهوردر آن باعث شد که مسعود رجوی دارای اعتباری کاذب گردد که هیچگاه سزاوار آن نبود و عدم کفایت او باعث ضربه های جبران ناپذیر به بدنه ی سازمان مجاهدین به طور خاص و مبارزات آزادیخواهی ایران به طور عام گردید.
یکی از پرسش هایی که در همین ارتباط مطرح می باشد این است که چگونه فردی با تجربه مانند بنی صدر، که در آن زمان پنجاه سال از عمرش می گذشت، فریب مسعود رجوی- که حدود پانزده سال از او جوانتر و به مراتب از نظر سیاسی کم تجربه تر بود- را خورد. ساده لوحی بدین جا ختم نشد و مسعود رجوی توانست با زرنگی دختر اقای بنی ضدر(خانم فیروزه بنی صدر) را نیز بفریبد و برای تحقق اهداف خود با ایشان اردواج کند. بنی صدر با ازدواج دختر خود با رجوی در شرایطی موافقت میکند که این دو بیش از پانزده سال اختلاف سنی داشتند و همسر قبلی رجوی (خانم اشرف ربیعی) به تازه گی کشته شده بود و همه ی شواهد نشان ازاهداف سیاسی برای این وصلت داشت، چنان که بعد از دو سال و پس از آنکه ارتباط آقای بنی صدر با رجوی قطع گردید، این ازدواج نیز به جدایی انجامید. به یک نمونه از افکار قرون وسطایی رجوی در آن زمان- در مورد این ازدواج- و سکوت و موافقت جناب بنی صدر اشاره می کنم.
بنی صدر در مصاحبه با آلن شوالریاس می گوید :" مدتی پس از فوت همسر اول وی اشرف، بود. به خاطر می آورم که به او این موضوع را گوشزد کردم و وی پاسخ داد:" امام علی بلافاصله پس از مرگ همسرش فاطمه دوباره ازدواج کرد."

به هر روی برشمردن اشتباهات فردی که بیش از نیم قرن به بازی های سیاسی مشغول بوده است در متنی با این ابعاد نمی گنجد و در باره‌ی آن کتابها می توان نوشت. از ورودهای نابجا در مسائل شرعی مانند سعی در علمی نشان دادن حجاب بانوان و سعی در تطبیق و حتا رجحان اسلام بر معیارهای مورد قبول روز جهان، سخن های بسیار می توان گفت. اما هدف من در نگارش این متن تنها نهیبی ست به بنی صدر و امثال وی که کمی بیاندیشند.
جناب آقای ابوالحسن بنی صدر اکنون که در آستانه هشتاد سالگی در حومه‌ی پاریس در منزل خود(به گفته خودتان مشهور به کاخ یخ) نشسته اید، مرغ ذهن خود را به روستای زادگاه تان در حومه ی همدان پرواز دهید و کودکی ساده دل روستایی را ببینید. اکنون سالهای درازی از آن زمان گذشته و شما به انتهای خط نزدیک می شوید شاید بهتر باشد که به جای جستجوی بی حاصل برای یافتن حقوق بشر اسلامی و دیگر مقررات مترقی در لابلای متون کهن دینی، به واقعیات زمان حال برگردی و زمان باقی مانده را به مرور اشتباهات نه چندان اندک خود بپردازی و اگر توانی بیش از این‌ات هست راه های پرهیز و اجتناب از اینگونه خطاها را متذکر شوی. بدین گونه شاید پس از سالها اثری مثبت از خود به یادگار گذاری.

منابع:
ویکی پدیا – بازگشت سید روح‌الله خمینی به ایران
ویکی پدیا- ابوالحسن بنی صدر
مصاحبه آلن شوالریاس با دکتر بنی صدر
http://nikomakhus1.blogspot.com/2011/04/blog-post.html
سایت انقلاب اسلامی در هجرت
کتابها و مصاحبه های آقای بنی صدر